شادی جون منو به یک بازی دعوت کرده. شادی جون تو دوست خوبی برای من هستی
خیلی از تو ممنونم که منو به این بازی دعوت کردی.![]()
سوال اول:اتفاق های مهم زندگیم که باید بهش اشاره کنم:
یه بار می خواستم به کلاس شنا برم ولی کیف لوازمم رو جه گذاشتم و بعد اونقدر گریه و
ناله کردم و خاله ام (خاله الهام جون گلم: این مطالب توسط خاله الهام تایپ میشود
) رو
مجبور کردم به خونه زنگ بزنه تا مامانم کیفم رو بیاره ولی مامانم کار داشت و گفت:نه!!!!
من هم اونقدر گریه کردم که مامانم عصبانی شد.![]()
یکی دیگه از اتفاق های مهم زندگی من اینه که دو جلسه دیگه ساز اصلی خودم رو انتخاب
می کنم. من دلم می خواد پیانو انتخاب کنم اما مامانم میگه:باید اول صدای همه سازها رو
گوش کنی بعد ساز اصلیت رو انتخاب کنی!!!
سوال دوم: اتفاقی که نباید بهش اشاره کنم:
خوب وقتی میگی نباید راجع بهش حرف بزنم چرا باید چیزی بگم؟!!!
خیلی سوال مسخره ای بود!!![]()
سوال سوم:در مورد اخلاق و شخصیتم توضیح بدهم:
به نظر خودم باید یه کمی مهربون تر باشم(خیلی موافقم:خاله) قهر قهرو هم نباشم .
من بچه ای شیطون هستم . تازه با همه ی عروسک های باربیم هم بازی می کنم و
خیلی دوستشون دارم !![]()
من بوس بوسی لوس و خیلی ملوس هستم(خاله الهام
)!
من همیشه جلوی آدم ها شل هستم نازک نارنجی ام و هر کی منو میزنه فقط گریه
میکنم!!!![]()
من درس خونو باهوشم.![]()
سوال چهارم: با در نظر گرفتن چهره ام کدام یک از هنر پیشه ها رو برای بازی در نقش خودم
انتخاب میکنم:
شقایق فرهانی چون خیلی دوستش دارم!!![]()
منم خاله الهامو به این بازی دعوت میکنم تا دلم خنک شه (می پذیرییییییییم
)
من بالاخره اومدم
با تمام مشقتی که داشت من اومدم.از ماشین که پیاده شدم بعد از
یک دیده ماچی(بوسی)کوچولو از گرد راه نرسیده ستایش گفت:خاله عصری باید بیای بریم
بازی!!!!
ما هم اون موقع جو گیر وسط زمین و آسمون گفتیم :باشه![]()
آقا جون چشمتون روز بد نبینه گرسنه تشنه خلاصه آشفته حال رسیدیم خونه با خودمون
گفتیم الان باید خودمونو برای یک پذیرایی گرمآماده کنیم!!!
بالاخره بعد از طی ۲۸۶۹۵۴۳۵۶۵۱۲۲۶ تا پله
بالاخره رسیدم داخل خونه !نشستیم
و نفسی کشیدم .گفتم الان که پذیرایی شروع بشه
چشممو باز کردم دیدم نه بابا
اینگار خداییش یک خبراییه مامان ستی از یک طرف می دود و ستی از یک طرف دیگه برای
لباس عوض کردن !!!! نه اشتباه نکنید لباس راحتی نه لباس مهمانی برای گردش با دوستان
حالا قیافه ی من رو تصور کنید!!!!
بیشتر تصور کنید...بیشتر.....آها..آآآآ......ها....خودش!!
آقا ما رو ول کردن و رفتن گردش
مام تو خونه احوالات در و دیوار و میپرسیدیم و چاخ
سلامتی می کردیم!!!
حالا فکر کنید با اون روحیه باید بعد از ظهر طبق قرار و قولی که توی فضا داده بودیم می رفتیم
بازی........الان هم از بازی اومدیم .چشم های ستایش پر از خسته است
و روحیه من پر از زخم های گوناگون
بابابی خیال شوخی کردم .من هنوز زنده ام دارم
نفس میکشم !!!!
خاله الهام وستایش(ستایش در نقش ناظر کیفی و خاله
الهام در نقش:تهیه کننده کارگردان بازیگر تدارکات نور پرداز صدابردار.....)
در آخر هم از تمامی عزیزانی که به حال من ساعت ها گریه کردن وبه حالت اغما فرو رفته اند
خواهش مندیم دست از لوس بازی بردارند و کمی جدی باشند.إإإإإإإإإإإ حالا ما هی هیچی
نمی گیم ها
من سفیدی های تخم مرغ را هم زدم تا کف کند .
وسایل پیتزا هم آماده کردیم که
شب شام پیتزا بخوریم.
البته عمه ام اینا هم میان تا شام را دور هم بخوریم و تولد
بابایم را هم تبریک بگوییم.راستی امروز چندتا قارچ را هم به سیخ زدم و خوردم. ![]()
جای شما خالی ![]()
بابا جونم تولدت مبارک.خیلی دوستت دارم
![]()
ازتون متشکرم که نظر های قشنگ فرستادید شما دوست های خوبی برای من
هستید.![]()

امروز می خوام یه خاطره از شجاعت خودم و مامانم براتون تعریف کنم.روز چهارشنبه
صبح با مامانم داشتم زبان انگلیسی می خوندم. آخه امتحان فاینال داشتم. هر دومون
روی زمین دراز کشیده بودیم. مامانم از من سوال می پرسید و من جواب میدادم که یک
دفعه صدای جیغ مامان بلند شد و فرار کرد من هم دنبال اون می دویدم و جیغ می زدم.
آخه یه سوسک بزرگ که معلوم نبود از کجا اومده بود توی خونه از زیر دست مامانم رد شده
بود.خلاصه با مصرف پیف پاف و مگس کش بلاخره سوسک رو کشتیم. بعد هم از ترس اینکه
شاید یه سوسک دیگه هم باهاش بوده رفتیم روی مبل و بقیه ی درس رو خوندیم.![]()